این روزای عشق مامان
پسمل خوشگلم نانازیه مامان ، این روزا که ماه هفتم زندگیت داره به آخر میرسه تبدیل شدی به یه پسمل خوشگل و نانازه خوردنی ... اینقدر که همه عاشقتن و برای دیدنت صف وایمیستن 
بابایی به هر بهونه ای شده یا مارو میکشونه خونه شون یا میاد دنبالت می بردت پارک ... شما هم مثل یه آقای بزرگ عاشق پارکی و باهاش میری ...
مامان جون هم که همه عشقش تهیه سوپ برای شماس ... هر روز یه سوپ خوشمزه با یه مدل جدید ...
هیچکس به اندازه مامانی از غذاخور شدنت لذت نمیبره ...
همه اش حواسش به تغذیه شماس ... شما هم یاد گرفتی صبحها که میبرمت خونه شون شده صبحانه ات رو هم خورده باشی باید یه چند قاشقی بخوری تا بهت مزه کنه ...
یه روزایی هم که زودتر میریم خونه شون بغل مامانی میری سر گاز و سرت رو میگری تو زودپز که ببینی غذات تو چه مرحله ایه ...
وای به روزی که آماده شدنش طول بکشه خونه شون رو میذاری رو سرت و هی بهونه میگیری و گریه میکنی ...
عاشق میوه و چایی هستی ... مامانی هم که عشقش اینه که یه چیزی بده شما بخوری ...
یه شلیل درسته میگیره جلو دهنت و شما مک میزنی و یه وقت به خودم میام میبینم نصفش رو خوردی ...
آب هندونه برات میگیره خوب میخوری ولی جدیداً کشف کرده خود هندونه رو بیشتر از آبش دوست داری ...
دندونات خیلی میخاره ولی از دندون خبری نیست ...
از یک غلت به چند غلت پیشرفت کردی ولی از سینه خیز و چهار دست و پا خبری نیست ...
بهرحال این روزا قشنگترین روزای زندگی مامان و باباس ...
بخصوص برای بابایی که درو باز میکنه و یه عالمه ذوق از خودت درمیکنی ...
شیرین شدی مثل عسل ...
خدا به ما ببخشدت

این روزای عشق مامان 
