خونه جدید ما
عشق من ، ماه من ، امید من ، ای تموم زندگی من سلام
پسر نانازی و خوشگلم ، دیگه کار به جایی رسیده که من و بابایی داریم برای اومدن لحظه شماری میکنیم ...
هنوز خونه مامان جون هستیم و کم کم داریم مقدمات رفتن به خونه رو آماده میکنیم ...
این چند روزه همش مشغول جابجا کردن اثاثای خونه بودیم .... روز جمعه بابای بابایی اومد که تخت ما رو وصل کنه که نتونست و لوسترهای هال رو آویزون کرد ، و بعد با کمک دایی اثاثارو پخش کردن تو اتاقا ...
من و مامان جون هم کابینتارو مرتب کردیم ...
دیروز هم خاله شمسی ( خاله من ) اومده بود کمک ، و با اینکه دستش رو تازه از گچ آورده بود بیرون و حرکت نداشت کلی کمک کرد و خونه رو مرتب کرد ...
این روزا تلاش همه به اینه که یه جوری کمک کنن که بابایی کمتر خسته بشه ...
آخه بابایی مهربون شما هر روز از سرکار که میاد لباساشو عوض میکنه و میره خونه جدید و مقدمات رفتن ما به خونه جدید رو فراهم میکنه ...
این اثاث کشی بابایی رو خیلی خسته کرد ... خدائیش کلی خسته شد ...
مامانی ، فکر میکنم بابایی شما بهترین بابایی دنیا باشه برات ، چون تا امروز که برای من بهترین همسر دنیا بوده ...
همه زحمتهای اثاث کشی بدون کوچیکترین اخم و خستگی رو دوش بابایی بوده ...
ایشالا که من براش زن خوبی باشم و تو بهترین پسمل دنیا ...
مامانی ، پسرم دوست دارم مثل من که عشق وصف ناپذیری به پدرت دارم ، تو هم همیشه قدردان محبتاش و مهربونیاش باشی ...
خلاصه اینکه فکر کنم داریم به پایان مهمونی تابستونیمون نزدیک میشیم ...
امسال از اول تیرماه تا همین امروز ( هفتم تیر ماه ) مهمون خونه بابایی و مامانی بودیم و صدالبته که بخاطر وجود شما تودل مامانی ، زحمتشون صدبرابر شده بود و مامانی همش مراقبه که نوه گلش کم و کسری تو دریافت مواد مغذی نداشته باشه ...
و ممکنه این وضع تا چندوقته دیگه طول بکشه ولی بی شک خیلی هم طولانی نیست
امیدوارم که بهترین روزهای سه نفره عمرمون رو تو خونه جدید تجربه کنیم ...
الهی آمیـــــــــــــــــــــــــــن ....

خونه جدید ما
