هر که طاووس خواهد جر هندوستان کشد ...
هفته پیش امروز ، سر ظهر دیدم وای چه خبره ....
خونریزیم شدیده ...
خونه بابایینا بودیم رفتم تو اتاق و همسری رو صدا کردم تو و بهش گفتم بپوش بریم فکر کنم نی نی افتاد ...
بدو بدو یواشکی بدون اینکه مامانی و بابایی بدونن کجا میریم راه افتادیم یهو بی مقدمه ...
کلی هم خالی بستیم که نگران نشن ولی کی باورش کرد ؟؟؟؟
بدو بدو رفتیم اورژانس بیمارستان صارم و دکتر برام دارو نوشت و چون دکتر خودم نبود داروهارو نخوردم ...
شنبه دوباره رفتم پیش دکتر سیدی مقدم و بهش گفتم ... سونو کرد و دید یه هماتوم لخته دو سانت در یک و نیم سانت تو دل مامانیه ... کنار ساک حاملگی ...
برام شیاف و آمپول نوشت و شروع کردم استفاده ...
ولی ایرانیش گیرم اومد و منم استفاده کردم ...
خونریزیم قطع نشد ولی خونریزی جدید با خون تازه نداشتم ...
گذشت و دوشنبه دوباره خونریزی تکرار شد ....
دکتر گفت باید بستری شی چون تهدید به سقط هست و میترسم خونریزیت بیشتر شه ...
منم رفتم خونه خاله سمیرا و ساعت 5 و نیم به بابایی خبر دادم که باید بیای بیمارستان ، میخوام برم بستری شم ...
اومد دم خونه خاله سمیرا و با هم رفتیم بیمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم ...
بابایی تا ساعت 10 بود و بعد رفت خونه ...
بگذریم که چه بازی ای سر پرستارا پیاده کردیم ...
از ساعت 7 که پذیرش شدیم تا 10 داشتیم اتاق خصوصی و دو تخته عوض میکردیم ...
هی ام بابایی میرفت دنبال شام ...
آخه مامانی از صبحونه به بعد چیزی نخورده بودم و هی رگم پاره می شد ... سونو که کردیم دیدم ای داد بر من ....
لخته قبلی دوبرابر شده و یه لخته جدید هم کنارش ایجاد شده ... 
راستی اصلاً پرستارای بیمارستان صارم رسیدگی نمی کردن ... به خاطر همین فردای اون روز به خانوم دکتر گفتم و گفتم میخوام برم خونه چون اینا حتی یه سرم آدم رو چک نمیکنن ...
خلاصه یه شب موندم بیمارستان ....
و از سه شنبه که اومدم خونه مامانی همه اش بخور و بخوابه ....
مامانی دعا کن این طاووس ما سالم بیاد تو بغلم 

هر که طاووس خواهد جر هندوستان کشد ...
