پسر پنجاه روزه من
آقا پسر پنجاه روزه من دیگه کم کم داره بغلی میشه به سلامتی ...
آخه از دوشنبه قبل که بی قراری میکرد و با التماس به باباییش بردیمش فوق تخصص گوارش ، و خانوم دکتر بداخلاق تشخیص داد که دانیال نانازی حساسیت داره به پروتئین گاوی ...
حالا چند تا نکته این وسط میمونه ...
1- اینکه میگم با التماس من بردیمش پیش متخصص گوارش خدایی نکرده معنیش این نیست که بابایی دلش نمیخواد دانیال گل رو ببره دکتر ... نــــــــــــــــــــــــــــــه
فقط اینکه دوشنبه شب که من تصمیم گرفته بودم ببرمش پیش متخصص گوارش ، درست فردا ظهرش ساعت دوازده و ده دقیقه پیش دکتر مصاحب تو بیمارستان نیکان وقت داشتیم تا هم دانیال گل رو ویزیت کنه و هم اینکه برای حلقه ختنه اش که تا اون روز نیفتاده بود به دکتر نشونش بدیم ...
که درست از شانس ما تا دکتر پوشکش رو باز کرد حلقه اش افتاده بود تو پوشک ...
ای شیطون بلا ... درست دوازده روز بعد از تاریخ ختنه...
2- اینکه اون روز دانیال حسابی گریه میکرد ...
من داشتم برای داروی بایوگایا تحقیق میکردم که تو نی نی سایت رسیدم به رفلاکس و بعدش رفلاکس پنهان ...
دیدم ای داد بیداد چیزایی که مامانای نی نی سایتی نوشتن برای دانیال من هم صادقه ...
تو تاپیکای رفلاکس مامانا اسم چندتا دکتر رو نوشته بودن که یکیش خانم دکتر مهری نجفی بود که مطبش نسبت به اونای دیگه به ما نزدیک بود ...
یعنی اگه از اتوبان امام علی می رفتیم تا هفت حوض حدوداً یک ربع راه بود ...
بابایی که اومد مامان جون هم اینجا بود و پا به پای دانیال گریه میکرد ... قبل اومدن بابایی حسابی به من اصرار میکرد که توروخدا امشب هرجوریه دانیال رو ببرید دکتر ... منم گفتم بابایی که اومد شما چیزی نگو من خودم بهش میگم ولی مامانی دلش طاقت نمیاورد و دائم میگفت امشب باید ببریدش دکتر ...
بابایی که اومد بهش گفتم ازت میخوام دانیال رو همین الان ببریم دکتر ... بابایی حرفی نداشت ولی گفت آخه مگه فردا وقت دکتر نداره ؟ خوب چه کاریه ؟ ولی من اصرار کردم و بابایی مهربون هم قبول کرد و آماده شد که بریم ...
اولش که زنگ زدم مطب خانوم دکتر منشی گفت که امروز اینجا شلوغه و اگه اومدی حتماً باید حداقل یک ساعت منتظر بمونی .. من هم قبول کردم ...
وقتی رسیدیم دم در مطب دانیال در حال گریه بود .. طفلی پسرم از شدت درد گریه اش بند نمیومد ...
من دانیال رو تو ماشین نگه داشتم و بابایی رو فرستادم بره بالا ... بابایی هم رفت و گفت پسرم حالش خوب نیست گریه میکنه بخاطر همین نیاوردمش بالا ...
خانوم منشی هم گفته بود یک ساعت دیگه بیارش بالا ...
بابایی برگشت تو ماشین و گفت باید یک ساعت معطل شیم ... من پیشنهاد دادم بریم خونه مادرجونه من ... ولی بابایی گفت ممکنه تو این فاصله صدامون کنه و ما نباشیم ...
من هم دیدم دانیال داره ضعف میکنه از شدت گریه گفتم اینجوری نمیشه بریم بالا 
خلاصه دانیال رو آماده کردیم و رفتیم بالا ...
از اونجایی که پسرم حق خودش رو خوب میگیره چنان کرد که یه آقایی از اتاق بغلیه خانوم دکتر اومد بیرون و خدا خیرش بده به منشی گفت این بچه واجبتره ... اینو بفرست تو ...
ما که قرار بود یک ساعت معطل شیم ... خانوم منشی هم از هولش رفت نفر قبلی رو آورد بیرون و دانیال رو فرستاد داخل ...
خانم دکتر از اون خانومایی بود که قبلی از طلا پشت ظاهر سنگیشونه ..
تا دانیال رو گذاشتیم رو تخت با اخم به بابایی گفت دکمه هاشو باز کن ...
بابایی هم دکمه های سرهمی رو باز کرد ولی یادش رفت سه تا دکمه بادی رو هم باز کنه ...
که خانوم دکتر با قاطعیت بیشتر گفت اینارو هم باز کن ...
دانیال رو معاینه کرد و گفت اگه از صبح اینجوری بی قراری میکنه حساسیت داره ...
به من هم گفت از این به بعد علاوه بر قهوه ، شکلات ، کلم ، کاهو و چندتا خوراکیه دیگه لبنیات و حبوبات و سویا و کنجد رو هم از برنامه غذاییم حذف کنم ...
فدای سر گل پسری ...
همین که دانیال خوشحال باشه همه دنیا ماله منه ... همه اینها فدای یه تارموی پسری

پسر پنجاه روزه من
