نی نی نازم

عشق مادر

1392/7/17 9:58
نویسنده : نسیم بهار
223 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامان گلم ...

سلام عشق خوشگلم ... سلام تنها نشونه زندگی تو وجودم ... سلام و صدسلام

هزار برابر اون سلامای خوشگل هم از طرف بابایی مهربون ...

نازنینم ...

دیروز ساعت دوازده و نیم مطب دکتر معینی وقت داشتم و به عشق دیدن تو ساعت یازده رسیدم مطب ...

مثل همیشه آقای دکتر گفت شما پسر گلم مصمم و سالم و سرحال ، منتظری که سر موقعش بیای به دنیا ...

به این دنیای قشنگ و رنگی ...

دیروز بابایی تو ترافیک مدرس داشت میگفت ، پسرم داره از بهترین زندگی جدا میشه و میاد اینجا ...

الان پیش خداس ، روحش پاکه و خدای مهربون از روح خودش دمیده تو وجودش و همه چی براش مهیاس ...

ولی من به بابایی مهربون شما گفتم الان پسرمون یه آقاس ، قبلش تو عالم زر منتظر بود که ما دعوتش کنیم و از بین هزار تا نی نی ناز مثل خودش بدوئه بیاد تو دل مامانشو بعد هم بغل مامانی و بابایی ..

بابایی میگفت حیفه از اون جای به این قشنگی بیاد بیرون ....

مامان ! فکر کنم میترسید خودخواهی ما برای تو خوب نباشه ...

اینکه ما از خودخواهی خودمون تورو دعوت کرده باشیم به این دنیا و تو دوستش نداشته باشی ...

ولی پسرم نظر من متفاوته با بابایی ...

این دنیا اینقدرا هم که همه میگن بد نیست ...

اگه تو این دنیای رنگی که پاتو توش میذاری غرق رنگ و قشنگیاش نشی ...

اگه روح نازنینت رو آلوده پلیدی هاش نکنی ...

اگه از امتحانای خدای مهربون موفق بیرون بیای ، اینجا میشه یه پله برا موفقیتهای بعدیت ...

ایشالا که بهشتی باشی پسرم و دست و چشم و دلت رو به هیچ گناهی آلوده نکنی ...

من و بابایی هم هرکاری از دستمون بربیاد برات انجام میدیم ، کم نمیذاریم ...

ایشالا خدا هم کمکت کنه ...

راستی مامانی دیروز با بابایی رفتیم ولیعصر برا خرید پرده آشپزخونه جدید و اتاق گل پسرمون ...

ولی مامانی فعلاً فقط موفق شدیم پرده آشپزخونه بگیریم و بعد زود زود بدو بدو بریم خونه مادرجون من که مامانی رو ببریم خونه ...

داشتیم برمیگشتیم که تو راه از دم در مرغ سوخاری تهران تو ولیعصر رد نشدیـــــــــــــــــــــــــــــم ، ییهو دلمون قیلی ویلی رفتو نتونستیم مقاومت کنیم ...

البته من خیلی میل نداشتم و زیاد مرغ سوخاری نخوردم ...

همه اش هم بابایی غر میزد میگفت من راضی نیستم تو فقط اندازه خودت خوردی ، اندازه نی نی نخوردی ...

ولی مامانی همونی هم که خوردم به خاطر شما خوردم ...

بعد از خونه مادرجون ، بابایی اومد خونه جدید که طبقات و کشوهای طبقات داخل کمد دیواری رو تحویل بگیره ...

وای نانازی من ...

بابایی صدبار پله هارو رفت بالا و پائین تا اون همه طبقه های کمد رو که خرد تحویلمون داده بودن رو ببره سرجاش ...

الهی بمیرم بابایی مهربون ...

پسر نازم این روزا بابایی سخت زیر فشاره و تنها امید من اینه که با اومدن گل پسرش همه این خستگی ها از تنش در بره ...

البته فکر میکنم همین امید هم هست که به خودش این همه توانایی رو داده ...

پسرم ، پسر قشنگم قول بده اومدی جبران کنی نازنینم ...

بابایی خیلی گله ، خیلی عشقه ، خیلی ماهه ...

یادت نره جبران کنی براش مامانی ... من که کاری از دستم برنمیاد ، ولی تو مردی و میتونی جبران کنی گلم

 

 

عاشق همیشگی تو مامان ...

از طرف بابایی هم یه مااااااااااااااااچ آبدار

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد