بیست و سه روزگی ...
پسر گلم امروز شما بیست و سه روزته ...
از دو روز پیش هوشیارتر شدی و دوشنبه مامان جون رو با نگاهت دنبال میکردی ...
امروز باباجون اومد و یه سر دیدت و رفت خونه خودشون ...
این خیلی برای ما عجیب بود ، چون باباجون هرروز از در خونه ما رد میشد و تو نمیومد ولی امروز اومد باهات بازی کرد و رفت ...
الان بابایی رفته بود ماشین مامانی رو از دم خونه شون بیاره ، میگه تا رفتم باباجون خوابیده بود ، بیدار شد اومد دم در گفت دانیال رو آوردین ؟
خلاصه اینکه اینقدر عزیز هستی که همه تغییر کردن ...
مامان جون هم هر روز به یه بهونه ای میاد دیدنت ... دیروز که خاله سمیرا و عمو یوسف اومده بودن اینجا مامان جون برای اولین روز از زمان تولد تو نتونست بیاد ...
دیشب زنگ زده بود میگفت کی صبح میشه بیام ببینمش ...
راستی مامان جون یه روز شما رو ندیده بود امروز وقتی اومد میگفت شما خیلی خوشگل شدی ... یعنی مامانی شما تو این دو روز هم کلی تغییر کرده بودی ...
از بابایی بگم که هی شما رو بغل میکنه و میگه :
راه می رویم ... آقا شاهنشاه دانیال خان مرد مردان وارد میشود ... به پا خیزید ... قیام کنید ... احترام کنیـــــــــــــــــــد ...
قبله عالم به سلااااااااااااااامت بااااااااااااد ....
آخه مامانی دقیقاً از لحظه ای که بابایی میاد شما بیداری تا وقتی که به زور بخوابونیمت و همه اش هم بغل بابایی هستی و تا میذارتت زمین گریه میکنی ...
آخه این انصافه مامانی ؟ بابایی از صبح خسته و کوفته سرکاره ... شب هم که میاد شما آرامششو سلب میکنی ...
ولی انصافاً بابایی با چه عشقی ، محبتش رو نثارت میکنه ... بی هیچ منتی ...
کاش همیشه قدردان این مرد بزرگ زندگی من باشی ....

بیست و سه روزگی ...
