واکسن مرحله دوم
روز پنج فروردین روزی که دو ماهی بود استرس اومدنش تموم وجودم رو گرفته بود ، صبح با بابایی آماده شدیم و رفتیم خانه بهداشت چیذر ...
توی راه بابایی که داشت رانندگی میکرد یهو داد زد ااااااااااا !!!!!!!!!!
و من که داشم با دانیال نانازی حرف میزدم ، سرم رو بالا کردم و دیدم واااااااااااااااای ...
یه ماشین از پارک دراومد و بدون اینکه سمت چپ رو نگاه کنه پیچید جلو و بابایی هرچی سعی کرد ترمز کنه نتونست و زد به ماشین ... خداروشکر خیلی خسارت ندیدیم ولی بابایی که خیلی به خاطر دانیالش ترسیده بود فقط میگفت بچه ام ... و به راننده جلویی گفت آقا من بچه تو ماشینمه ... هرچی هم من میگفتم بابایی نگران نباش دانیال خوبه هول کرده بود ...
خلاصه رفتیم و آقا دانیال مثل یه مرد واکسنش رو زد ... الهی که دورش بگردم ...
الهی مامان بمیره و گریه پسرشو نبینه ...
برای شب خونه خاله دعوت بودیم که اینقدر پسرم بیقراری کرد که زنگ زدیم و گفتیم که نمیتونیم بیایم ...
و تا زنگ زدیم و نرفتنمون رو اطلاع دادیم پسرم مثل یه مرد ساعت 9 خوابید و مامانی هم کنارش ...
بابایی هم تا ساعت یک و نیم فیلم دید و تو اینترنت بود ، مامان جون هم ساعت یازده و نیم سهم غذای مارو آورد و تحویل داد و رفت ...
و این هم از پنجمین روز عید مااااااااا

واکسن مرحله دوم 
