روز ششم فروردین و کالسکه پسرم
قبل عید چندباری کالسکه رو برده بودم بیرون تا پسرگلم رو بذارم توش و بگردونم ...
کالسکه مونده بود پشت ماشین بابا امیر ...
تا اینکه ما که پنجم نتونسته بودیم بریم خونه خاله سهیلا روز ششم مامان جون و باباجون اومده بودن خونه ما ، بعد از رفتنشون رفتیم خونه خاله سهیلا ...
کلی خوش گذشت و موقع برگشت باباجون زنگ زد که بیارید من دانیالمو ببینم ... من و دانیال رفتیم بالا و بابایی رفت که در ماشین رو قفل کنه و بیاد که دید ای داد بیداااااااااااااااااااااد در صندوق عقب بازه و کالسکه خوشگل دانیال تو صندوق نیست ... اومد بالا و به دایی گفت بیا بریم پایین ماشین رو ببینیم ، مثلاً میخواست من چیزی نفهمم که اینقدر تابلو بود که فهمیدم و اومدم ازش پرسیدم و بابایی گفت که کالسکه نیست ...
خلاصه با دایی برگشتن دم در خونه خاله و زنگ زدن پلیس اومد و صورتجلسه کرد ...
و فرداش دوباره بابایی بعد از بیمه برای تعیین خسارت رفت کلانتری ...
اینطوری شد که کالسکه دانیال رو دزد برد ...
ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ....
آقا دانیال ما بدون کالسکه نموند و امروز خاله مهربـــــــــــــــــــــــون رفت و یه کالسکه قشنگ عین همون قبلی رو برای دانیال خرید و گفت امشب از خوشحالی اینکه دانیالم کالسکه دار شده خوابم نمیبره ...
مرررررررررررررررررررررررسی خاله جون ....
امیدوارم دانیال خیلی زود این همه محبت رو جبران کنه ...
میدونم که دانیال هم میدونه که خاله چقدر عاشقشه چون تا می بیندش یه لبخند تحویلش میده و کارایی که یادش داده رو تقدیم میکن و هی زبون کوچولوشو درمیاره ...
راستی این زبون درآوردن رو خاله و امیدجون یاد دانیال دادن که صدالبته من کاملااااااااااااااااً مخالفم ...
ولی چه میشه کرد ... میدونم که اونا هم دانیال رو کمتر از من دوست ندارن ...
خاله جون عاشقتیـــــــــــــــــــــــم

روز ششم فروردین و کالسکه پسرم 
