ای شیطون بلا
دانیال جونم سلام
مامانی این روزا برای ما روزای سختی شده ، گریه هات که ناشی از دل درد بود تقریباً خوب شده ، یعنی آخرین بار روز اول عید خونه مامان جون من عود کرد که خاله سهیلا دوئید و رفت برای شما کولیک ایز گرفت و من و بابایی شمارو بردیم یه دوری با ماشین زدیم و آوردیم و شما خوب شدی و خوابیدی ....
و از اون روز تا حالا گریه هات خیلی کم شده و حسم میگه از دلدرد نیست ...
فقط به شدت بغلی شدی و بغل هیچکس جز مامانت بند نمیشی ، که البته همه میگن خیلی زوده که از الان شما اینجوری باشی ولی من استقبال میکنم از این حس ماماندوستی زودهنگام 
تازگیا یاد گرفتم وقتی بغلمی یا روپامی صبحانه بخورم تا مامان جون بیاد کمکم ...
الانم شما رو پامی و من دارم یه دستی تایپ میکنم ...
اولش که اومدم تو وبلاگت فکر کردم خوابیدی که یهو چشمم بهت افتاد و دیدم بعـــــــــــــــــــــــله زل زدی تو لپ تاپ ببینی مامانی چی مینویسه .... ولی الان تو خواب نازی گلم
راستی دیشب بردیمت پیش خانوم دکتر عطارد ...
به جز سونوگرافی کلی که برات نوشت و من دوست نداشتم دکتر خوبی بود .. آروم با حوصله و دقیق ...
به همه سؤالای مامانی جواب داد و به منی که از حساسیت شما یه غول ساخته بودم گفت که حساسیت شما خیلی خفیفه و تا یکی دوماه دیگه خوب میشه ایشالا فقط باید رو شیر خودم کار کنم که ایشالا هر روز تپلتر شی ...
دیروز هم که قد و وزنت رو اندازه گرفت که قدت ماشالا61 بود و وزنت 4800 پسر خوشگل قد بلند من
خدارو یه عالمه شکر که سالمی

ای شیطون بلا 
