نی نی نازم

دیروز برای اولین بار به روی مادرت خندیدی ...

پسر عزیزتر از جونم ، عشقم ، عمرم ، روحم ... نازنین مادر ... دیروز وقتی بغل مادربزرگت  ( مامان عصمت ) بودی و رو کاناپه نشسته بودی ، اومدم از کنارت رد شدم و رفتم بالای سرت ، شما با اون چشمای نازنینت دنبالم کردی و وقتی بالای سرت رسیدم یه خنده جانانه تحویلم دادی ... وااااااااااااااااااای خدای من .. انگار همه دنیا رو بهم هدیه دادن ... آره مامانی بعد از وجود نازنینت که هدیه خداس برای روزهای تنهایی من و بابایی دیروز اولین خنده ات من رو به جایی رسوند که کمتر از عرش خدا نبود ... به جرأت میگم این بزرگترین هدیه ای بود که میتونستی به مادرت بدی ... می دونم که اگه روزی به اینجا سر بزنی نه این لبخند رو به یاد خواهی آورد و نه شادی وصف ناپذیر من ر...
10 اسفند 1392

دانیال یک ماهگی مبارک

پسر قشنگمون ، فرشته ما روز چهارشنبه سی امین روز از اولین ماه زندگیش رو پشت سرگذاشت و وارد ماه دوم زندگیش شد ... از قبل قرار بود شب چهارشنبه بابایی یه جشن سه نفره بگیره ... من و بابایی و آقا دانیاااااااااااااااااال وای خدای من .... تا قبل از این همیشه من و بابایی دونفره جشن میگرفتیم و آخرش بقیه رو خبر میکردیم برای صرف کیک  ولی این بااااااااااااااااااااااااااااار  . بگذریم ... قرار بود چهارشنبه کیک بگیریم و پایان اولین ماه سه نفره مون رو جشن بگیریم ...  ولی به خاطر وقت ختنه ای که برات گرفته بودیم و به دلایلی کنسل شد به پنجشنبه موکول شد ... پنجشنبه صبح طبق روال من و شما رفتیم خونه مامان جون و بابایی هم بعد از...
3 اسفند 1392

چهار هفتگیت مبارک

اصلاً باورم نمیشه ... یعنی سرعت برق و باد هم کم بوده برای این چهار هفته ... این غافله عمر عجب میگذرد !!!!!!!!!!!! .... آقا دانیال دقیقاً چهار هفته پیش بود دوشنبه شب رفتم و هدیه ام رو از خدا تحویل گرفتم ... دقیقاً چهار هفته پیش بود که نفس خودم و بابایی رو به نفست گره زدم ... دقیقاً چهار هفته گذشت از روزی که شدی همه دنیای من و بابایی ... اینجوری بود که دانیال نازنین ما شد چراغ خونه ما ... و امروز چهار هفته زیبا را در کنار پسر قشنگمون گذروندیم ... و بیش از هر زمان دیگه ای حضور خدا رو تو کلبه کوچیکمون حس کردیم ... راستی پسرم : بابایی میخواد چهارشنبه به مناسبت یک ماهگی پسر خوشگلم یه جشن سه نفره بگیره ... من و بابایی و پسرمون...
28 بهمن 1392

من عاشقانه دوستت دارم نازنینم ...

ای عشق مادر ... ای نازنین پسرم ... نفس هام به نفس های تو بنده پس محکمتر نفس بکش ... و من رو غرق شادی کن ... وااااااااااااااااااااااااای دانیال عشق مامان ... با اینکه هنوز برای شیرین زبونیات ، برای مهربونیات ، برای لبخندهات خیلی زوده و میدونم که اگه وقتش برسه حاضرم همه باقیمانده زندگیم رو با دیدنشون عوض کنم ولی این روزها هم بودن تو خالی از لطف نیست و من عاشقانه تموم روزم رو نثار تو میکنم .... و حالا میفهمم که مادرم چه روزهای سخت و شیرینی را پشت سر گذاشته ... دانیال ... عشق مامان و بابا ... اگه بدونی چه جوری عاشقانه می پرستیمت ممکنه باورت نشه ، تا روزی که پدر شی پسر گلم ... تا روزی که پاره تنت رو در آغوش بکشی و بدونی که پدرت کی ب...
27 بهمن 1392

روز بیست و چهارم

پسرم امروز بیست و چهارمین روز از زندگیت رو پشت سر گذاشتی ... تصمیم داشتم برای ختنه ببرمت پیش دکتر مصاحب ... ولی تا بردمت و دکتر ویزیتت کرد ، گفت این که هنوز زرده .... نوشت که ببرمت بخش نوزادان تا با دستگاه زردیتو اندازه بگیرن ... بردمت و دستگاه زردیتو 11 اعلام کرد ... دکتر گفت که باید از دستهای کوچولوت خون بگیرن و الهی که مادرت بمیره ... تو قسمت نمونه گیری ، به من اجازه ندادن که کنارت باشم و شما هم بعد از خون گیری حسابی گریه میکردی ... رفتم و دراتاق رو باز کردم و دیدم داری گریه میکنی ... اومدم و صورتم رو چسبوندم به گونه های نازت ... و اینقدر آروم گرفتی که دلم میخواست فدات بشم ... پسرم نمیدونی چه لحظه ی عجیبیه اون لحظه که می...
24 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد