دیروز برای اولین بار به روی مادرت خندیدی ...
پسر عزیزتر از جونم ، عشقم ، عمرم ، روحم ... نازنین مادر ... دیروز وقتی بغل مادربزرگت ( مامان عصمت ) بودی و رو کاناپه نشسته بودی ، اومدم از کنارت رد شدم و رفتم بالای سرت ، شما با اون چشمای نازنینت دنبالم کردی و وقتی بالای سرت رسیدم یه خنده جانانه تحویلم دادی ... وااااااااااااااااااای خدای من .. انگار همه دنیا رو بهم هدیه دادن ... آره مامانی بعد از وجود نازنینت که هدیه خداس برای روزهای تنهایی من و بابایی دیروز اولین خنده ات من رو به جایی رسوند که کمتر از عرش خدا نبود ... به جرأت میگم این بزرگترین هدیه ای بود که میتونستی به مادرت بدی ... می دونم که اگه روزی به اینجا سر بزنی نه این لبخند رو به یاد خواهی آورد و نه شادی وصف ناپذیر من ر...
نویسنده :
نسیم بهار
15:43


