بیست و سه روزگی ...
پسر گلم امروز شما بیست و سه روزته ... از دو روز پیش هوشیارتر شدی و دوشنبه مامان جون رو با نگاهت دنبال میکردی ... امروز باباجون اومد و یه سر دیدت و رفت خونه خودشون ... این خیلی برای ما عجیب بود ، چون باباجون هرروز از در خونه ما رد میشد و تو نمیومد ولی امروز اومد باهات بازی کرد و رفت ... الان بابایی رفته بود ماشین مامانی رو از دم خونه شون بیاره ، میگه تا رفتم باباجون خوابیده بود ، بیدار شد اومد دم در گفت دانیال رو آوردین ؟ خلاصه اینکه اینقدر عزیز هستی که همه تغییر کردن ... مامان جون هم هر روز به یه بهونه ای میاد دیدنت ... دیروز که خاله سمیرا و عمو یوسف اومده بودن اینجا مامان جون برای اولین روز از زمان تولد تو نتونست بیاد ... دیشب...
نویسنده :
نسیم بهار
17:50


