نی نی نازم

قند عسلـــــــــــــــــــــــــــی

پسر قند عسلــــــــــــــــــــــم می بینم که داری وارد هفته 28 میشی ... یعنی فردا میشی 27 هفته تمام .... و کمتر از سه ماه به قدم رنجه فرمایی تون مونده ... الهی که مادر صدساله بشی ...تو هفته ای که گذشت خاطره خوب زیاد اتفاق افتاد ... دوجمعه پیش سالگرد ازدواج من و بابایی ... چهارشنبه پیش تولد بابایی مهربون ... و جمعه هم که مهمونی مامان جونی و عمو و زن عمو ... کلی تو همه این مراسم ها جای پسرگلم خالی بود ... ایشالا که سال دیگه با ورودت یه شادیه بزرگ دیگه هم به خونواده مون اضافه شه و جشن تولد شمارو هم جشن بگیریم ...کلی لباسای خوشگل مامان بابایی برات خریده که باید تو اولین فرصت عکسشون رو بذارم تا یادگاری بمونه برات گلم ... خلاصه اینکه ...
12 آبان 1392

هووووووووووووووو ، پسر پسر قندعسل ... پسر گلی 26 هفته و یه روزگیت مبارک

فدات بشم الهی ... مامان جونم ، خوشگل پسر ، ناناز پسر ... امروز با هزار شوق اومدم دیدنت ، رفتم صارم و دادم ماما برام نوشت که برم روی ماه شما رو ببینم ... بدو بدو رفتم سونوگرافی و از ساعت یک ربع به یازده تا یک و نیم نشستم تا نوبتم شه ... خانوم منشی هم هی میگفت اگه بی نوبت پذیرش شی ، 3 ساعت معطل میشی ... ولی این دل وامونده بدجوری بیتاب دیدن روی ماه پسرش بود ، گفتم عیب نداره من میشینم ، نشستم مامانی و خدارو هزار مرتبه شکر خانوم دکتر گفت آب دورجنین کافیه ، یعنی 15 سانت .... آخه مامانی دفعه پیش 7 سانت بود و آقای دکتر به من گفته بود تا میتونم آب بخورم که پسر گلم به خشکی نیفته ... ولی انگار خانوم دکتر سن شما رو درست تشخیص نداد به من می...
7 آبان 1392

عشق من تو واژه ها نمیگنجه

پسر گلم الان که داشتم پست قبل رو برات مینوشتم ییهو بابایی اومد و گفت منم ببینم چی مینویسی ... منم باباییشم ، منم نوشته هامو ثبت کردم تا نتونه بخونه گفتم اگه بخوای باید خودت بنویسی و بابایی یه جمله خوشگل گفت و شیکم مامانی رو بوس کرد : گفت قربونش بشم الهی که عشق من بهش تو واژه ها نمیگنجه ، و رفت تو آشپزخونه ... بابایی از سونوگرافی که اومدم دویید اومد جوابو گرفت و خوند ، تو جواب سونوم نوشته بود یک جنین به حالت بریچ مشاهده میشود ... بابایی امروز نتونسته بود با من بیاد سونوگرافی و من با مامانی رفتم ... بابایی داشت با باباجون آینه های دستشویی رو نصب میکرد ، از راه که رسیدم رفتم تو آشپزخونه که برای بابایی میوه بشورم یهو بابایی با نگرانی ا...
7 آبان 1392

جانم پسرم + اولین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی

جانم پسرم ... عشقم ، چی شده مامان ؟ چرا امروز اینقد ملق میزنی ؟؟ انگار دیگه اون تو داره برات تنگ میشه ها خوشگل مامان ... انگار میخوای باور کنم که پسرم یه مرد شده و به فضای بیشتری نیاز داره برای زندگی ... الهی مامان دورت بگردم که امروز دقیقاً بیست و پنج هفته و پنج روزته ... الهی قربون اون دست و پاهای نازت بشم من که هر روز دارن رشد میکنن و من رو به آرزوم نزدیکتر ... عزیز دلم ، عشقم ، نازنینم ... دیروز اولین سالگرد ازدواج من و بابایی بود ... یه روز قشنگ ، یه روز بی نظیر ... خدایا شکرت که این هدیه آسمونی رو تو این روز قشنگ تو دل من قرار دادی ... مامانی : من و بابایی امروز کلی دوتایی خوش گذروندیم ... ولی انگار بابایی یه چیزی...
4 آبان 1392

بیست و پنج هفته و یک روز

نی نی نازم ، پسمل گلم بیست و پنج هفته و یک روز... بیست و پنج هفته و یک روز از اولین روز بودن تو ... الهی که مامان خوشگلم همه دنیا به روت بخنده و هر روزت شادتر از روز قبل باشه ... الهی که غم با دلت بیگانه باشه و اخم با صورتت ... الهی که مامان خوشگلم ، کرور کرور خوبی سمتت روونه شه و هرچی شادیه سهمت شه از این دنیا ... امروز سه شنبه اس و اولین روز از یه هفته جدید ... الهی دورت بگردم نازنینم  ... مبارک باشه امروز و هرروز زندگیت ...کنار همه اعضای خونواده ... کنار مامان بزرگا و بابا بزرگا ... کنار دایی و عمه و عمو جونی ... ایشالا که همه همیشه سالم و شاد باشن کنار پسمل نازنازی گلم
30 مهر 1392

اولین شب دو نفره و نصفی تو کلبه جدید عشقمون

عسلم ؛ امروز دقیقاً 24 هفته و سه روز میگذره از روزی که شما تو دل مامانی جا خوش کردی ... و به جرأت میتونم بگم این 24 هفته و سه روز بهترین روزهای عمر من بوده و هستن... هرچند تو این مدت خیلی وقتها از لطف خدا غافل شدم و برای اومدنت و سلامتیت نگران شدم ... غافل از اینکه خدایی که تو رو به من سپرده و من رو اینجور غرق نعمت خودش کرده ، و شرمنده این همه نعمتش ، جایی بالاتر از همه دستها با دستهای مهربونش شما رو بغل کرده تا در نهایت سلامت به من برسونه ... مامان خوشگلم ، قندعسلم من و بابایی از هیچ تلاشی برای اومدنت دریغ نمیکنیم ، از هیچ تلاشی برای اومدنت کم نمیذاریم ... راستی دیشب بابایی با هزار هزار عشق تخت و وسایل خونه رو برای آخرین بار مرتب ...
25 مهر 1392

عشق مادر

سلام مامان گلم ... سلام عشق خوشگلم ... سلام تنها نشونه زندگی تو وجودم ... سلام و صدسلام هزار برابر اون سلامای خوشگل هم از طرف بابایی مهربون ... نازنینم ... دیروز ساعت دوازده و نیم مطب دکتر معینی وقت داشتم و به عشق دیدن تو ساعت یازده رسیدم مطب ... مثل همیشه آقای دکتر گفت شما پسر گلم مصمم و سالم و سرحال ، منتظری که سر موقعش بیای به دنیا ... به این دنیای قشنگ و رنگی ... دیروز بابایی تو ترافیک مدرس داشت میگفت ، پسرم داره از بهترین زندگی جدا میشه و میاد اینجا ... الان پیش خداس ، روحش پاکه و خدای مهربون از روح خودش دمیده تو وجودش و همه چی براش مهیاس ... ولی من به بابایی مهربون شما گفتم الان پسرمون یه آقاس ، قبلش تو عالم زر منتظر ...
17 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد